مرگ دوقلوها

درباره سریال بعد از مدرسه

فیلم هایی که با مضمون دبیرستان ساخته می شود ازجایگاه خاصی در اساطیر آمریکایی برخوردار است. اگر چه موضوع چنین فیلم هایی از دهه 1950 تاکنون اغلب حول محور شیطنت نوجوانان و یا قوانین سخت مدرسه می گذرد اما این گونه فیلم ها غالباً از طرفداران زیاد و خاصی برخوردار هستند. اخیراً فیلمی به نام بعد از مدرسه در سینمای امریکا ساخته شده که داستان آن برگرفته از رمان «سقوط» نوشته «کالین آدام آنتونیوکامپوس» می باشد.

در این فیلم ژانرهای خاص فیلم هایی با مضمون مدارس به کار گرفته شده است.

دراین فیلم فضای بسته یک مدرسه و مشکلاتی که یک دانش آموز نوجوان با آن دست و پنجه نرم می کند از زاویه ای نزدیک و با یک نگاه تازه به تصویر کشیده شده است. در این فیلم یک دختر نوجوان شخصیت و جایگاه خود را درمدرسه در اینترنت به حراج می گذارد. داستان به گونه ای پیش می رود که نتیجه می دهد که فشارهای قوانین سخت دبیرستان موجب شده این دختر نوجوان دست به این کار نابخردانه بزند. سبک فیلمبرداری این فیلم چنان منحصر به فرد و خاص است که به مضمون فیلم رنگ و جلوه واقعی تر و قابل درک تری می دهد که تماشاگر را به پیگیری ادامه فیلم تشویق می کند.

در جریان فیلم دانش آموزان دست به ساخت یک فیلم ویدیویی گروهی می زنند. در ابتدای امر هدف ا زاجرای این برنامه ایجاد حس کارگروهی میان دانش آموزان است اما در ادامه فیلم بچه ها دوربین را به سمت کارهای خود نشانه می روند و دختری که «آمی» نام دارد قدرت مغناطیسی به دست می آورد که توجه «رابرت» نقش اصلی دیگر فیلم را به خود معطوف می سازد. درادامه فیلم رابرت به طور تصادفی از مرگ یک جفت دوقلوی دختر فیلمبرداری می کند که این دو دختر از دانش آموزان شاخص و سرشناس مدرسه به شمار می روند. آنها پس از مصرف کوکائین آلوده به سم موش به کام مرگ کشیده شدند. فیلمی که رابرت به طور تصادفی از این حادثه تهیه می کند بعدها راز مرگ دوقلوها را فاش می سازد. اما پس از آن رابرت روی آرامش را نمی بیند و قربانی صداقت خود می شود چرا که هیچ کس نمی تواند باور کنداین فیلم به صورت تصادفی تهیه شده است. رابرت در فیلم های خود از زیرنویس های خاصی نیز استفاده می کند که به موضوع فیلم سمت و سویی می بخشد که بیننده را به تفکر برمی انگیزد. مثلاً او در زمان مرگ دوقلوها می گوید: «دلیلی برای صحبت کردن و تحمل فشار نیست» درادامه سیر فیلمسازی این رابرت است که ادامه همکاری که از ابتدا گروهی بوده را به دست می گیرد و رابرت با اعتماد به نفس کامل از کلمات و واژه هایی استفاده می کند که به طور عمیق به شرح وقایع می پردازد. در پایان عقب نشینی و سکوت رابرت از او شاهدی می سازد که همه چیز را دیده اما به واقع نگاه دوربین او شاهد واقعی بوده و خودش تنها عنصری برای دنبال کردن دوربین به شمار می رفته است. در واقع او به این نتیجه رسیده که نمی تواند عهده دار یافته هایی باشد که از دریچه دوربین خود جمع آوری کرده است.

 

 

پیشنهاد عجیب یک قاتل

نقدی بر دلخون

پیشنهاد عجیب یک قاتل

نام فیلم: دلخون

کارگردان: محمدرضا رحمانی

نویسنده: سعید مسعود اطیابی ، محمدرضا رحمانی

تدوین: مستانه مهاجر

صدا: محمدرضا یوسفی

موسیقی متن: سعید شهرام

بازیگران: حامد بهداد، الناز شاکردوست، پوریا پورسرخ، هوشنگ توکلی، حبیب دهقان نسب و ...

خلاصه: جوانی به طور ناخواسته همسر خود را به قتل می رساند و در زندان منتظر اجرای حکم اعدام است در این میان او تصمیم دارد قلب خود را قبل از مرگ به خواهر همسر خود اعطا کند که به شکلی جبران مافات نماید، اما آنچه موجب می شود دلخون را در این بازار کنونی سینما فیلم متفاوت تری بدانیم تنها تفاوت موضوعی؛ پایان تلخ یا هدایت فیلم به سمت فرایند نسبی تامل نیست، شاید دلخون داستانی دارد که تعریف می کند و با تمام استارت ها و تعلیق ها در پایانی که دیگر خیلی وقت است از دقیقه 20 پایان را حدس می زنند ؛غریبه باشد.

هر چند بی انصافی است دلخون را به همین امتیاز منتسب کنیم و در کنارش از بازی مردی گفته نشود که یک تنه دلخون را می سازد. اویی که حالا دیگر بازی اش دارد وارد یک تیپ خاص می شود. نحوه نگاهش طرز لباس پوشیدنش، سیگار کشیدنش، گریه هایش، خنده هایش، همه چیزش شده متعلق به عمادی که قتل کرده و حالا باید عذاب بکشد هم یک عذاب انسانی و هم یک عذاب احساسی. او برای توجیه کارش هم مردد است، می گوید: «هم می ترسم، هم اینکه نمی ترسم» و بعد انگار از جای دیگری می گوید «از خودم می ترسم».

عملی اتفاق افتاده است. «قتل»

فیلمنامه از جایی شروع می کند که یک تمهید سینمایی در بر دارد شروع و پایان فیلم از فاجعه می گوید کات به دادگاه و تعریف جز به جز یک داستان تا اینجا همه چیز مرتب است. حتا داستان خوب و قشنگ تعریف می شود اما این وسط پارازیت هایی است که داستان و بازی را خراب می کند. انگار قرار است طبق سنت، یک داستان دیگر هم به موازات این داستان تعریف شود. هدف از این تعریف هیچ پیشبردی به روند داستان نمی دهد جز که یک تطبیق کشنده را به بطن قصه ای می دهد که حالا به دلیل جنایی بودنش انتظار ریتمیک بودن بیشتری از آن می رود.

ادامه نوشته

مرد در اغما

 

 

 

يك ماه پس از فصيح

یک ماه پیش، بیست و پنجم تیرماه، در بیمارستان شرکت نفت؛ ایران نویسنده ای را بدرود گفت که پیش از آنکه اسماعیل فصیح باشد جلال آریان بود.

اسماعیل فصیح در سال 1313 در محله خونگاه تهران زاده شد. دوران تحصیل را در دبیرستان عنصری سپری کرد و برای تحصیلات عالی راهی آمریکا شد.

وقتی به ایران بازگشت به استخدام شرکت نفت در آمد و 19 سال در این شرکت خدمت کرد. اما مهم ترین آثارش به ترتیب زمان اینها بودند:

شراب خام (1347)، دل کور (1351)، داستان جاوید (1359)، ثریا در اغما (1363)، درد سیاوش (1364)، زمستان 62 (1366)، فرار فروهر (1373) ، بازگشت به درخونگاه (1377)، کمدی تراژدی پاریس (1377)، تلخکام (1386).

مردی از درخونگاه همان محله قدیمی تهران که عجیب آدم های کتاب هایش مثل خودش، مثل محله اش، کمی دورتر شهرش و حتا کشورش می شد. بچه درخونگاه با آن اسم خاص اش و تکرار ریتمیک آن در اکثر نوشته ها، آقاجلال آریانی خلق کرده بود که حالا دیگر هیچ جوری نمی شود باور کرد این جلال همان آقای فصیح باشد.

‹در بیشتر کتاب هایی که جلال آریان حضور دارد، موضوع عشق و مرگ مطرح است و آریان در رمان «عشق و مرگ»، آخرین رمانی که از من منتشر شد، بیشتر از دیگر کتاب هایم به خود واقعی ام نزدیک است'›

ویژگی ادبي آثار فصیح: زبان مشترکی بود که هم عوام می فهمیدندش و هم خواص. او خالق یک نثر مستقل بود که مخاطب عام با علاقه می خواندش و روشنفکر با سبک ساده و کامل وساختار گرایش مرتبط می شد. همین ها بود که اولین بار در نوجوانی «شراب خام» و «زمستان 62» را خواندم و چقدر هم فهمیدمش ودوستش داشتم.

ادامه نوشته

تمدن ایرانی

 

 

واقعيت اين است كه ادبيات معاصر ما در بحراني  به نام بحران بي مخاطبي  دست و پا مي زند.

 مسعود كيميايي كارگردان سر شناس ايراني در نشست نقد داستانهايش عنوان مي كند كه كه انگار مشتري ادبيات كم تر است.

و مشتريان سينما بيشتر.

 

 

شايد زماني شعر و ادبيات يگانه هنر بود به طوري كه ديگر هنرها به راحتي ادبيات  در دسترس نبود.

 

 

و شايد بي توجهي به مخاطب آنگونه كه مخاطب نيز نياز اساسي به تبليغات و به روز رساني دارد مهم ترين عامل در اين زمينه محسوب شود.

. بايد پذيرفت كه دنيا ديگر مجازي شده است و هنرنيز بايد  پا به پاي آن  مجازي بشود.

علاوه بر اينها اينجور مشكلها بيشتر مختص ايران است.

ايراني هايي كه عادت به هنر شنيداري و نهايتا ديداري دارند به عبارت كامل تر

آنها به دنبال هنر ؛فرهنگ ؛تمدن ؛جامعه و تكنولوژي راحت تري هستند و مسلم است به جاي اينكه وقت خود را صرف خواندن كتاب كنند ؛مي خواهند بشنوند و يا يك اثر هزل و طنز و تخيلي ببينند نتيجه اش هم فروش ميلياردي نا فيلمي به اسم اخراجي ها و اكرا ن نشدن صدها اثر جشنواره اي است .

پر واضح است كه پيش از اينكه دولت و جامعه را مقصر بدانيم روحيه

مردمي تقصير دارد كه نمي خواهد فرهنگ را وارد خانواده و اجتماع كوچك خود كند.

 

 اينرا مي توانيد تكنيكي تر بررسي كنيد اصلا چند درصد از نويسندگان و هنرمندان ما از طريق كارگاهها و كلاسهاي علمي وارد اين جريان شده اند.؟//

بجز آن عده معلوم الحال ما بقي از خوش يا بد حادثه به اين سمت رفته اند و اغلب به بواسطه

استعداد و تجربه به اين جا رسيده اند.

 

اما در خصوص غلبه سينما بر ادبيا ت

بايد به اين نكته اذعان كرد كه حالا سينما راه خود

را به خوبي پيدا كرده است

به خصوص اينكه سينماي معاصر ما پيوند جدايي ناپذيري با طنز يا بهتر بگوييم هزل برقرار كرده.

اين را در نظر

بگيريم

كه حتا اگر رماني طنز هم باشد كمتر مخاطب دارد و اين گفتن ندارد كه آثار منثور كمتر به سراغ آنچه ادبيات عامه پسند مي گويند راه دارد

.

موضوع قابل بحث ديگر بي توجهي به نخبگان و قشر فرهنگي ايران است.

جوابهايي مثل اينكه مگر چقدر خواننده دارد؛مگر چقدر بيننده دارد موجب مي شود اين قشر هميشه قرباني عوامي شود كه لذت جوست و با اصطلاحاتي چون مخاطب محترم بزرگ هم مي شود....

پاسخ همان است كه اين خانه از پاي بست ويران است.........

خداحافظ پیت

 

 

براد پیت یکی از چهره های سرشناس سینمای هالیوود است که هفته گذشته به طور علنی اعلام کرد سینما دیگر برایش جذاب نیست و قصد دارد به منظور رسیدگی بیشتر به خانواده اش آن را برای همیشه کنار بگذارد. این هنرپیشه 45 ساله خانواده پرجمعیت خود را علت اصلی کناره گیری از سینما عنوان کرده است.

آنجلینا جولی همسر کنونی پیت در مورد او می گوید: پیش از آشنایی با براد پیت به دنبال مردی می گشتم تا بتواند نقش پدرانه را به خوبی در زندگی ایفا کند و در زندگی با همسرم شیفته حس پدرانه قوی او شدم. از دیدگاه جولی، پیت انسانی بشردوست و پدری فوق العاده است که قلب بسیار مهربانی دارد. چرا که حاضر شد سرپرستی دو فرزند خوانده مرا به عهده بگیرد و تمام عشق پدریش را نثار آنها سازد. در حال حاضر این زوج دارای سه فرزند خونی به نام شیلوه و دوقلوهایی به نام های مارشلین و لئون و دو فرزند خوانده به نام های مدکس و زهرا هستند. جولی می گوید: براد از بودن با فرزندان من لذت می برد و ساعت ها با آنها بازی می کند و برایشان قصه می خواند. من با وجود او دوست دارم فرزندان بیشتری داشته باشم و شمار آنها را به 10 برسانم.

بردپیت پیش از آنجلیا جولی تجربه زندگی مشترک نافرجامی را داشت. او در اکتبر سال 2005 از جنیفرآنیستون بازیگر سینما و تلویزیون آمریکا جدا شد. جولی نیز قبل از ازدواج با پیت دوبار تجربه زندگی مشترک با بیلی باب تورنتون و جانی لی میلر را پشت سر گذاشته بود. براد پیت در دنیای سینما از عنوان جذاب ترین مرد زنده دنیا به زوجی که بیشترین حرف ها درباره شان زده می شود رسید. او با ایفای نقش سخت در فیلم لعنتی های بی آبرو و انواع و اقسام پروژه های خیریه نام خود را به عنوان یک بشردوست فرهیخته مطرح کرد.

مرد جوان فیلم تلما و لوئیز که لباس جین رنگ و رو رفته به تن داشت اکنون به مرد بالغ 45 ساله ای مبدل شده است که کم کم چین و چروک را بر روی صورتش می توان دید.

زندگی سینمایی این بازیگر در دسامبر 1987 با آغاز کار در مصاحبه های تلویزیونی آغاز شد و در سال 1988 اولین نقش خود را در فیلم نیمه تاریک خورشید به انجام رساند.

پیت علاوه بر سینما به معماری نیز علاقه دارد و یکی از طرفداران فهمیده هنر معماری و به خصوص سبک فرانک لئود رایت است. او کمک های مالی فراوان به National Trust به منظور حفاظت از آثار تاریخی کرده است.

در سال 1998 برای نخستین بار بازیگر سریال دوستان جنیفر آنیستون را ملاقات کرد و در 29 جولای 2000 با او ازدواج کرد. اما در سال 2005 به طور رسمی اعلام کرد که قصد طلاق با همسر خود را دارد. 2 ماه بعد آنیستون از او تقاضای طلاق کرد. از زمانی که پیت با جولی در فیلم آقا و خانم اسمیت بازی کرد حرف و حدیث هایی در مورد آنها شروع شد که تا اوایل سال 2005 به طول انجامید.

پیت در فیلم هایی همچون جهان بی روح و رودخانه ای از آن میان می گذرد بازی کرد. از دیگر نقش های موفقیت آمیز او می توان به نقش آفرینی در فیلم تروی اشاره کرد که به ایفای نقش آشیل قهرمان افسانه ای یونان پرداخت. او به خوبی توانست یک ژانر جنگی – احساسی را در این فیلم به تصویر بکشد داستان تروی به واقع برگرفته از ایلیاد هومر بود. او برایبازی در این فیلم از 6 ماه قبل دوره آموزش شمشیربازی را پشت سر می گذاشت و در زمان تولید فیلم تاندوم های پایش صدمه دید که ساخت فیلم را به مدت چندین هفته به تعویق انداخت.

 

پسر بد قدم

 

نگاهي به 

پسر تهرونی

کارگردان: کاظم راست گفتار

بازیگران: امین حیایی، سارا خویینی ها، طناز طباطبایی، محمدرضا شریفی نیا، فلانک جنیدی، نادر سلیمانی، امیر نوری، جواد هاشمی و ...

نویسنده: حمیدرضا محسنی

مدیر فیلمبرداری: تورج منصوری

سروش تهرانی که به تازگی از آمریکا برگشته با اصرار پدرش (محمدرضا شریفی نیا) با ازدواج روبه رو می شود. اما سروش که در گذشته 5 بار شکست عشقی خورده است حاضر به ازدواج نمی شود پدر سروش از او چک و سفته هایی دارد و سروش را تهدید می کند که اگر ازدواج نکند آنها را به اجرا خواهد گذاشت اما سروش قصد ازدواج ندارد داستان ادامه دارد تا روزی که سروش به طور تصادفی با لیلی (طناز طباطبایی) که اتفاقاً او هم قصد ازدواج ندارد آشنا می شود.

کاظم راست گفتار که پس از آثاری چون «عروس خوش قدم» و «نقاب» شهرتی برای خود در سینما باز کرد، در پسر تهرونی پیش از هر چیز به فیلمی شلوغ جذاب و صد البته گیشه ای اندیشیده است اینکه آیا پسر تهرونی جذب مخاطب می کند به اصطلاح فروش دارد و نه و در کنارش مخاطب را می خنداند سوالاتی است که باید به آنها پاسخ داده که پاسخش از صندلی های کیپ مخاطب در سالن سینما و خنده ها و سوت و کف های لحظه به لحظه ای فیلم داده می شود. با این حساب پسر تهرونی فیلم موفقی است و توانسته مخاطب خود را پیدا کند و بخنداند و بفروشد و به اصطلاح تماشاچی را سرگرم واقعیت این است که پسر تهرونی نه فیلمنامه منظم و کلاسیکی دارد نه مواد داستانی و شخصیت ها و کیفیت فوق العاده ای پسر چرا دستمایه های یک فیلم فارسی با چند شخصیت محبوب و به اصطلاح ستاره جواب می دهد؟ کارگردان روحیه مخاطب را می شناسد و شاید شناسانده یا بهتر بگویم روحیه مخاطب را ساخته و پرداخته برای پذیرش و لذت بردن از این دست فیلم ها، اگر یک پله بالاتر رفت واژه کسل کننده و مزخرف بگیرد و اگر موضوعش کمی جدی تر شد غمگین و نچسب.

کارگردان ترتیب داستانش را یا اطلاعات فیلمش را (البته اگر فیلم اطلاعاتی داشته باشد) هر چند کلمه خلاصه می کند سروش نمی خواهد زن بگیرد، پدرش می خواهد، سروش از زیر زل گرفتن جیم می شود، تصادف رخ می دهد ضلع سوم پیدا می شود کل کل سروش و لیلی و البته پدر سروش و مادر لیلی که از اتفاق هر دو مجردند و در پایان دو ازدواج شیک و پیک و خانوادگی.

به همین سرعت و بدون هرگونه گره افکنی و رمزگشایی فیلم پیش می رود پس چرا این فیلم اینقدر زود تمام نمی شود؟ پاسخ ساده است تمام زمان فیلم صرف رنگ و لعابی است که بر در و پیکر فیلم وارد شده رنگ های تند و جیغ، ماشین ها، دکوراسیون هایی که حرف می زنند، تیپ ها و چهره ها.

شاید وارد کردن بحث فلسفه و زدن برچسب معناگرایانه ، پسر تهرونی کمدی ترین جنبه آن باشد. فیلمنامه نویس چند جمله از هایدگر و هگل بر زبان دو کارکتر اصلی می اندازد که مثلاً اینها چقدر با هم تنها هم دارند که البته هایدگر، هایده خوانده می شود و کل سالن روی هوا می رود. پس این افاده ها که مثلاً قرار بوده کاربردی پیدا کنند چه می شود؟

آیا مخاطبان نام این فیلسوفان را قرار است بیاموزند یا جملاتشان را؟ اصلاً فیلمی با سر و وضع پسر تهرونی با این دو سه جمله مثلاً فلسفی بی ربط می شود.

اما در مورد شخصیت ها، باید قبل از اینکه بگویم خوب بودند یا بد بگویم حیایی بودند و شریفی نیا. شما یک تیپ حیایی دارید که معلوم است چه کار می کند چطور می خنداند، چطور احساس را منتقل می کند و در مقابل شریفی نیایی که حال دیگر نخ نما شده مردی متمول، زن دوست، چشم چران، خوش زبان و چاپلوس و کلاً همانی که دیگر تمام فیلم ها تکرار می شود.

 

ادامه نوشته