مرد در اغما

يك ماه پس از فصيح

یک ماه پیش، بیست و پنجم تیرماه، در بیمارستان شرکت نفت؛ ایران نویسنده ای را بدرود گفت که پیش از آنکه اسماعیل فصیح باشد جلال آریان بود.

اسماعیل فصیح در سال 1313 در محله خونگاه تهران زاده شد. دوران تحصیل را در دبیرستان عنصری سپری کرد و برای تحصیلات عالی راهی آمریکا شد.

وقتی به ایران بازگشت به استخدام شرکت نفت در آمد و 19 سال در این شرکت خدمت کرد. اما مهم ترین آثارش به ترتیب زمان اینها بودند:

شراب خام (1347)، دل کور (1351)، داستان جاوید (1359)، ثریا در اغما (1363)، درد سیاوش (1364)، زمستان 62 (1366)، فرار فروهر (1373) ، بازگشت به درخونگاه (1377)، کمدی تراژدی پاریس (1377)، تلخکام (1386).

مردی از درخونگاه همان محله قدیمی تهران که عجیب آدم های کتاب هایش مثل خودش، مثل محله اش، کمی دورتر شهرش و حتا کشورش می شد. بچه درخونگاه با آن اسم خاص اش و تکرار ریتمیک آن در اکثر نوشته ها، آقاجلال آریانی خلق کرده بود که حالا دیگر هیچ جوری نمی شود باور کرد این جلال همان آقای فصیح باشد.

‹در بیشتر کتاب هایی که جلال آریان حضور دارد، موضوع عشق و مرگ مطرح است و آریان در رمان «عشق و مرگ»، آخرین رمانی که از من منتشر شد، بیشتر از دیگر کتاب هایم به خود واقعی ام نزدیک است'›

ویژگی ادبي آثار فصیح: زبان مشترکی بود که هم عوام می فهمیدندش و هم خواص. او خالق یک نثر مستقل بود که مخاطب عام با علاقه می خواندش و روشنفکر با سبک ساده و کامل وساختار گرایش مرتبط می شد. همین ها بود که اولین بار در نوجوانی «شراب خام» و «زمستان 62» را خواندم و چقدر هم فهمیدمش ودوستش داشتم.

جدا از همه اینها آنچه خیلی شخصی تر مربوط به فصیح بود، برخی ویژگی های ساختاری بود که در تمامی آثارش موج می زد. خلق یک تیپ با نام خاص «جلال آریان» و تکرارش در تمامی آثار از یک طرف و پیوند نامریی و آشکاری که بین دنیای داستان و واقعیت به وجود آورده بود او را اسماعیل فصیح کرد.

«دو سالم بود که پدرم می میرد، من هر از چندگاهی سرقبر پدرم می روم، همیشه هم ضلع جنوبی قبر می ایستم تا این که یک بار بر حسب اتفاق شمال قبر ایستاده بودم. انگار خاطره مرگ پدرم به یادم آمد و ناگهان گریه کردم. همه چیز انگار لامصب توی این کامپیوتر ذهن آدم حک شده.»

دنیایی که فصیح می آفریند، مردماني  است خیلی زنده. به همراه امیدها، بلاها و هزاران سرنوشتی که در طول تاریخ معاصر بر آنها وارد شده است. تلاش و نگرانی میهن پرستانه ای که از لابه لای سطور نویسنده سر می کشد وجه غیرقابل انکار داستان هایش می شود و در نهایت امیدی که او را نمی میراند و حتا در کما زنده می داردش، همان کورسو امیدی است که برای خواننده و مخاطبش ترسیم می سازد.

«زندگی کوتاه ست، تو را از شکم مادر می آورند اینجا به تو عظمت دنیا را نشان می دهند و بعد توی دهانت می زنند. همه چیز را از دستت می گیرند، و می گذارند مغزت در کما متوقف شود- صفر-انصاف نیست.»

همین انصاف و دنیای دور از آن است که چون شعله ای از زبان روایی داستان ها سرمی کشد. حجم دردها و آرمان های اسطوره واری که در سرگذشت تک تک آدم های دنیای فصیح به چشم می خورد، به قدری زیاد است که شرح کاملی از رخدادها در کنار هم به شما می گوید دغدغه راوی از بن بستی که بر سر راه قهرمان داستانش و اطرافیانش می آید چقدر عمیق است.

در حقیقت این رئالیسم دیوانه کننده از بدیهی ترین ویژگی های نویسنده ای بودکه سعی کرد فرم و زبان خود را از دردهای نوستالژیکی بسازد که هر مخاطب ایرانی آن را از عمق جان درک کند و در واقع همین به دام روشنفکرزدگی نیفتادن فصیح بود که ساختار داستان هایش را ممکن ساخت و البته تخیل های گاه و بیگاه راوی هیچگاه پا از آن رئالیسم فراتر نگذاشت و همه چیز در حدی منطقی اتفاق می افتاد.

اما جلال آریان، مردی که تبدیل به قهرمانی موتیف وار شده بود، را نمی توان تنها یک تیپ داستانی نامید. آریان اندیشه ها، آرمان ها و حقایقی بود که فصیح دیده بود، شنیده بود و می خواست بگوید. آریان همان زبان ساده و گزارش گونه ای است که می خواهد فضایی برای کنکاش حقیقت بجوید بی شک جملات قشنگ و گیرایی که در هر داستان به رخ مخاطب می کشد آریان را به مردی قهرمان و دوست داشتنی تبدیل می کند؛ چه اینکه بیشتر و بیشتر باور کنیم که این آقا جلال همان آقای فصیح است.

ویژگی دیگری که مربوط به این نویسنده است مربوط به واقع گرایی غلو شده ای است که در سطور چشمک می زند. در واقع حقیقتی که نویسنده از راه تجربه در طول زندگی خود کسب کرده با تخیل داستان های پرکشش و حادثه ای را موجب می شود و حتا حضور تعارض های حادثه ساز و نگاه تیز و اغلب تلخی که باز پهلو به حقیقت می زند بیش از پیش؛ آثار را به یک سرگذشت نامه تبدیل می سازد.

به طور مثال قهرمان «زمستان 62» منصور فرجام است که دکترای کامپیوتر دارد و در آمریکا زندگی می کند، او در بحبوحه جنگ به ایران سفر می کند و تحت تاثیر فرهنگ ایثارگری در جبهه های جنگ قرار می گیرد. فرشاد سربازی است که به زنی دل باخته است و با این حال ناگزیر است که تا پایان خدمت نظام وظیفه صبر کند. منصور فرجام خود را به نام فرشاد جا می زند و به جای او شهید می شود فرشاد با پاسپورت منصور همراه با معشوقش به آمریکا می رود.

فصیح فرد تحصیلکرده امریکاست. او با ادبیات آمریکا به خوبی آشناست و شیوایی و سادگی زبان داستان همراه با صحنه پردازی دقیق  و جزیی را از سبک نویسندگان آنجا فراگرفته است. اما دیگر اثر وی «ثریا در اغما» نقدی است اجتماعی بر فضای روشنفکری پس از انقلاب شاید اقامت طولانی مدت وی در خارج از کشور و دید و بازدید از فضای کافه ها و مهمانی ها و آدم هایی که مدعی روشنفکری بودند در آن برهه موجب شده بود تا مواد خام این رمان پخته شود.

روایت از ایران آغاز می شود از درون ترمینال ایران و در فرانسه به پایان می رسد. سفری که خط محوری آن را ثریا بازی کرده اما انچه به طور جزیی تر مربوط به وی می شد به تغییری است که در روند داستان نگاری او قابل مشاهده بود. «شراب خام» که جزو اولین کارهای نویسنده بود؛ با آن انگاره های پليسی-جنایی را هرگز نمی توان با آثاری چون ثریا در اغما و بخصوص زمستان 62 مقایسه کرد: رسیدن به یک نوع تشخص هنری و مختص وبدیع در آثار تنها به پشتوانه تجربه و تلاش خستگی ناپذیرش بود.

حتا می توان او را در حد و اندازه یک نویسنده موفق دانست وهر چقدر دیگر نویسندگان از ایرانی بودن خود فاصله می گرفتند فصیح ایرانی تر می نوشت و می دید. به قول یکی از دوستانش زندگی فصیح را می شود به چهاربخش تقسیم کرد که سه بخش مهم آن پیش از انتشار نخستین رمانش یعنی «شراب خام» در سال 1347مرتبط  است. زندگی فصیح از به دنیا آمدنش تا رفتن به آمریکا و سپس اقامت و تحصیل در آمریکا و در نهایت بازگشت به ایران و اقامت در جنوب و شروع نویسندگی سه بخش مهم زندگی فصیح را تشکیل می دهند.

جدا از همه اینها اسماعیل فصیح یک آرزوی بزرگ داشت و آن اینکه داستان هایش تبدیل به فیلم شود: اتفاقا قرار بود فرمان آرا این کار را بکند که هیچ وقت عملی نشد. خودش می گوید: «خیلی دوست دارم از کتاب هایم فیلم بسازند.

ولی متاسفانه انگار روی کتاب هایم طلسم طالع نحسی خورده و وقتی به چهار کتاب اجازه ندادند دیگر کسی نمی رود طرفش و الان دیگر چه کسی می تواند «داستان جاوید» را فیلم کند که قهرمان آن یک زرتشتی است یا «ثریا در اغما» و او جلال آریان را در پاریس نشان دهد.

شاید اگر هم فیلم بشوند دیگر هیچ کدامشان حالت فیلم را نداشته باشند مگر مثلا «زمستان 62» که داستان 8 سال جنگ است یا «اسیر زمان» که داستان انقلاب اسلامی است و اینکه اصلاً چطور اتفاق افتاد››

آن اواخر هم قصه مجوز ندادن ها آنقدر او را دلگیر کرد که آخر به بستر بیماری افتاد. وقتی یک نویسنده مثل من که تمام عمرش را فقط نوشته و نوشته اجازه ندهندکه کتاب چاپ کند پس برای چه و به چه امیدی باید زنده باشم ؟

این آخرین حرف های ارنست همینگوی ایرانی بود، مردی که با تمام نوشته هایش، جلالش و ایرانیش آزرده شد، تنها مرد و غریبانه در خاک رفت.