تمدن ایرانی

واقعيت اين است كه ادبيات معاصر ما در بحراني به نام بحران بي مخاطبي دست و پا مي زند.
مسعود كيميايي كارگردان سر شناس ايراني در نشست نقد داستانهايش عنوان مي كند كه كه انگار مشتري ادبيات كم تر است.
و مشتريان سينما بيشتر.
شايد زماني شعر و ادبيات يگانه هنر بود به طوري كه ديگر هنرها به راحتي ادبيات در دسترس نبود.
و شايد بي توجهي به مخاطب آنگونه كه مخاطب نيز نياز اساسي به تبليغات و به روز رساني دارد مهم ترين عامل در اين زمينه محسوب شود.
. بايد پذيرفت كه دنيا ديگر مجازي شده است و هنرنيز بايد پا به پاي آن مجازي بشود.
علاوه بر اينها اينجور مشكلها بيشتر مختص ايران است.
ايراني هايي كه عادت به هنر شنيداري و نهايتا ديداري دارند به عبارت كامل تر
آنها به دنبال هنر ؛فرهنگ ؛تمدن ؛جامعه و تكنولوژي راحت تري هستند و مسلم است به جاي اينكه وقت خود را صرف خواندن كتاب كنند ؛مي خواهند بشنوند و يا يك اثر هزل و طنز و تخيلي ببينند نتيجه اش هم فروش ميلياردي نا فيلمي به اسم اخراجي ها و اكرا ن نشدن صدها اثر جشنواره اي است .
پر واضح است كه پيش از اينكه دولت و جامعه را مقصر بدانيم روحيه
مردمي تقصير دارد كه نمي خواهد فرهنگ را وارد خانواده و اجتماع كوچك خود كند.
اينرا مي توانيد تكنيكي تر بررسي كنيد اصلا چند درصد از نويسندگان و هنرمندان ما از طريق كارگاهها و كلاسهاي علمي وارد اين جريان شده اند.؟//
بجز آن عده معلوم الحال ما بقي از خوش يا بد حادثه به اين سمت رفته اند و اغلب به بواسطه
استعداد و تجربه به اين جا رسيده اند.
اما در خصوص غلبه سينما بر ادبيا ت
بايد به اين نكته اذعان كرد كه حالا سينما راه خود
را به خوبي پيدا كرده است
به خصوص اينكه سينماي معاصر ما پيوند جدايي ناپذيري با طنز يا بهتر بگوييم هزل برقرار كرده.
اين را در نظر
بگيريم
كه حتا اگر رماني طنز هم باشد كمتر مخاطب دارد و اين گفتن ندارد كه آثار منثور كمتر به سراغ آنچه ادبيات عامه پسند مي گويند راه دارد
.
موضوع قابل بحث ديگر بي توجهي به نخبگان و قشر فرهنگي ايران است.
جوابهايي مثل اينكه مگر چقدر خواننده دارد؛مگر چقدر بيننده دارد موجب مي شود اين قشر هميشه قرباني عوامي شود كه لذت جوست و با اصطلاحاتي چون مخاطب محترم بزرگ هم مي شود....
پاسخ همان است كه اين خانه از پاي بست ويران است.........